تبليغاتclose
ما دو تا
درباره وبلاگ
من در این وبلاگ ماجراهای نامزدی و جدایی مون رو می نویسم. نمی دونم کی آبدیت کنم. تو این سیستم نوشتم که خبرنامه داره.تو ستو سمت چپ وبلاگ عضو خبرنامه شید فکر کنم اتوماتیک هر وقت بنویسم براتون بفرسته. مطمئن نیستم ولی
آرشيو مطالب
لينك دوستان
افراد آنلاین : 1
بازدید امروز : 4
بازدید دیروز : 0
هفته گذشته : 14
ماه گذشته : 94
سال گذشته : 1064
کل بازدید : 4458
کل مطالب : 18
نظرات : 26
پيوندهاي روزانه
نظر سنجی
شما چه قدر به تبلیغات در وبلاگ ها توجه دارید؟
امكانات
پشتیبانی
دیدار با حامد
بار قبل یادم رفت بگم همون اول تو حرفهام به بابام مستقیم گفتم اکه تا دو ماه دیگه این وضع تمام شه دیگه اصراری ندارم و از همه چی میگذرم....

به حامد گفتم احتمالا می تونین تصور کنین چه حالی شد.گفت تو رو خدا نه نیار فقط آماده شو بیام دنبالت بریم بیرن.(آخه من همیشه نه مییارم و می گم خوشم نمی یاد تو این بلا تکلیفی هی بریم بیرون...و اینا...)

مکث کردم و اونم ساکت شد دلم خیلی واسش سوخت نمی خواستم شادیمون خراب بشه.و من که نمی تونید تصور کنید چقدر دلم براش پر می زد.....مدتهاست.اصلا گاهی به خودم می گم چرا خودتو گول می زنی تو اگه نمی ر یببینیش واسه اون دلایلی نیست که بهش گفتی ...فقط واسه اینه که یهو خر نشی دستشو بگیری/ یاد دوران نامزدی و اندکی بعد از اون نیافتی و سرتو نذاری رو شونه های مردونه اش و ...../

**من واسه دیدارهامون خیلی حامد و محدود کردم.یک چند ماه بعد از بهم خوردن نامزدیمون بهش گفتم دیگه نمی خوام دستمو بگیری.ببوسیم و اینا....چون ما فعلا زن و شوهر نیستیم.خیلی اخم و تخم کرد.گفت این چرت و پرتها چیه.ما تا همین دیروز  زن و شوهر بودیم والان هم هستیم و من زیر بار نمی رم.گفتم اگه نری دیگه نمی یام باهات بیرون.وو اونم قبول کرد.اما هر چند وقت یکبار میگفت فقط همین بار بزار حداقل دستمو بندازم دور گردنت حالا که پیش هم نشستیم و من می گفتم نه.و کم کم کمتر می رفتم باهاش بیرون.

چقدر از بحث دور شدم.خلاصه که قبول کردم و رفتیم بیرون.رفتیم کافی شاپ همیشگی برام گل گرفته بود.من بستنی خوردم و اونم به رسم همیشه اسپرسو....از اونور میز یکچیزی منو می کشوند سمتش.اصلا از همون اول که دیدمش دلم می خواست بپرم تو بغلش از خوشحالیه حرفای بابام...اما هی گفتم نه مرجان سر حرفت بایست.

بعد هم رفتیم چندتا مغازه لوستر هارو از پشت ویترین دیدیم.حامد همش میگفت داری اذیتم میکنی یا واقعا بابات این حرفارو زد.میگفتم به جون مامانم خودش گفت.پرسید پس چرا تو زیاد سر حال نیستی؟گفتم از مامانت می ترسم..و همین جور حرف میزدیم و راه میرفتیم.و حامد هی میگفت نترس .مامانمو حسابی آماده کردم.نمی زارم اب تو دلت تکون بخوره خودم می یارمش خونتون.

قرار شد منو برسون.سوار شدیم.حامد گفت بزار اول بریم ظبط بابام و که داده تعمیر واسش بگیریم.همین دور و بره.منم کفتم بریم.اما ناقلا رفت یک جای خلوت کنار خیابون پارک کرد.اولش یکم حرف زدی باهام.گفت خیلی اذیت شدی.ببین هی بهت گفتم توکل به خدا.ببین اگه اون کار مسخره رو کرده بودی؟الان چه حالی داشتیم؟و اینا ...و بعد دستمو گرفت.خیل یهم محکم گرفت انگار خودشو آماده کرده بود که دستمو از دستش بکشم....ولی من یک لحظه دلمو زم به دریا...منم دلم براش تنگ شده بود.این مدت خیلی زجر کشیده بودیم.... و فقط سرمو انداختم پایین و به دستامون نگاه می کردم....میگن به پسرا نباید رو بدی....گفت بیا یکم دیگه قدم بزنیم و بعد برسونمت.منم قبول کردم.

یکم قدم زدیم و وقتی می خواستیم سوار شیم بغلم کرد.خواستم خودم و بکشم عقب نزاشت.گفت تو دیگه اینقدر اذیتم نکن حداقل...و چند دقیقه این همونجور ی منو گرفته بود و بعد یک لبخند بهم زد و گفت سوار شو....



درباره :
امتیاز : | نظر شما :
تعداد بازدید : 104

ارسال توسط عاشق | تاريخ : جمعه 7 مرداد 1390 |
بابام
 

دیشب با بابام حرف زدم...خیلی چیزها بهش گفتم....درست یادم نیست...گریه می کردم و حرف می زدم...فقط اشک می ریختم...بهم می گفت:بابا گریه نکن داریم حرف می رنیم و ...

من گفتم نمی تونم بابا خیلی سعی میکنم اما نمی تونم....

بغلم کرد.........چه آرامشی یهو بهم داده شد...بهش گفتم ...گفتم بابا انگار بعد از مدتها برگشتی....انگار تو این مدت نبودی.....انگار بابای چند سال پیشم تازه برگشته.گفتم بابا چقدر به پدری کردنت احتیاج داشتم....و بعد خودم شاخ در آوردم از این حرفام....چطور روم شد اینا بگم؟

نتیجه بعد ار  کلی حرف زدن:

بزار ببینیم چی میشه.ولی اگه قرار بر اذدواج شد باید یکبار مامان و بابای حامد باهم بیان معذرت خواهی .و یکبار هم با بزرگهای فامیلشون.مثل شبی که واسه بله برون اومدن.و باید مامان حامد از همه بی حرمتی هایی که کرده عذر خواهی کنه.اگه این عذر خواهیشون همونی شد که من می خوام حرفی ندارم....و میریم واسه شرط ها بعدی.

گفتم شرط؟چه شرطی؟گفت:حامد باید تا قبل از عقد خونه رو آماده کنه...حتی اگه قرار باشه یک سال بعد عروسی کنین ولی خونه باید آماده باشه....

به بابا هم گفتم اصلا از شرطهاش ناراحت نشدم.مخصوصا وقتی بحث عذر خواهی بود.آخه دقیقا عمق نگرانیهای پدرانش رو حس کردم.نگرانی از غرور بیجای مادرش که می خواست قبل از اتفاقی بشکندش و بهش بفهمونه دیگه حق نداره از این اداها سرم بیاره.

بهش گفتم بابا من با هیچ کدوم از این کاراتون مشکل نداشتم چرا زودتر نگفتین...گفت زودتر از اینا حرفم این نبود واین کارم الان فقط یک دلیل داره و هرچی پرسیدم نگفت....



درباره :
امتیاز : | نظر شما :
تعداد بازدید : 140

ارسال توسط عاشق | تاريخ : دوشنبه 3 مرداد 1390 |
خسته ام

حامد ...عزیز دلم تو دیگه چرا؟؟؟؟؟چرا اذیتم می کنی؟به نظرت راه دیگه ای هم مونده که امتحان نکردیم؟؟من دیگه نمی تونم....اس ام اس عصرم رو جدی بگیر....یا تا ۲ ماه دیگه این قضیه به خوبی تموم میشه و بهم می رسیم یا منو برای همیشه فراموش کن.....بخدا راست گفتم....جدی جدی گفتم....از روی عصبانیتم نگفتم.....حامد من خسته ام...اینو بفهم...از حرف و حدیث...از جنگ و دعوا و اعصاب خوردی که هر بار سر هر خواستگار تو این خونه راه می افته خستم...... از غر زدن های بابام....از چپ چپ نگاه کردناش.....از گریه های مامانم....از گریه های خوددم....از دلتنگی هام....سر گردونی و بلاتکلیفیهام....از نصیحت عمه و خاله و عمو و همه خستم..... از پچ پچ ها خستم..... از همه چی خستم...حامد اینو بفهم...هیچکی نمی فهمه ولی حداقل تو بفهم...

همش خودم نفرین میکنم....اگه موقع نامزدی به صیغه محرمیت رضایت نمی دادم مجبور می شدن عقدمون کنن و دیگه اونوقت مجبور نبودیم انقدر التماس اینو  و اون کنیم که به هم برسیم....حامد یک لحظه فکر کن....اگه عقد کرده بودیم می تونستیم یک جمله بگیم ما زن و شوهریم...و مشکلات شما به ما چه؟و می رفتیم سر خونه زندگیمون......

حامد دلم همون خونه ای رو می خواد که با هم واسش خرید می کردیم یادته؟حامد ....حامد.....حامد......

** کاش اینجا رو می خوندی....



درباره :
امتیاز : | نظر شما :
تعداد بازدید : 108

ارسال توسط عاشق | تاريخ : یکشنبه 2 مرداد 1390 |
تا همین الان

تا همین الان داشتم با حامد ا س می دادیم و بحث می کردیم....راضی نیست....میگه من نمی خوام با این حرف و حدیث ها بیای خونم...میگه من می خوام تورو مثل یک مدال افتخار بیارم توخونم نه با حرف و حدیث......... راست می که حرف چند ساله اش همینه......... اما من زدم به سیم اخر...به خودشم گفتم گفتم اگه میگی نه پس قید منو برای همیشه بزن...من از این بلا تکلیفیخسته شدم....دو مین بعد اس داد:توکل به خدا....بزار یکم فکر کنم....

دو مین دیگه اس داد:مرجان تو کتم نمی ره...آخه این چه حماقتیه؟بزار یکم دیگه صبر کنیم...

اس دادم:چقدر دیگه؟۶ سال دیگه کافیه؟یا کمه؟تازه تضمین می کنی ۶ سال دیگه کوتاه بیان؟

حامد:نه نمی گم ۶ سال ولی....آخه این چه راهییه؟ من نمی خوام اینجوری خراب بشی پیش خانواده ها.....

من:ولی من می خوام....اصلا اول اون نامه رو میگیریم....تا راضی بشن به عقد

بعد از محضر مستقیم می ریم پزشکیه قانونی با حضور خودشون که تایید کنه من سالمم....

حامد:چرا همه چیزو بازی می گیری؟مگه زندگی فیلمه؟فکر کردی به همین راحتی یک دکتر نامه میده که تو مشکل داری؟اگر هم بده......و بعد از عقد هم تو بتونی نامه بگیری که تو مشکلی نداری...ولی اصل قضیه سر جاشه....در هر صورت وجه تو خراب میشه

من:ول کن بابا من وجه می خوام چکار .من خسته شدم از این وضع...

حامد:توکل به خدا....زنگ بزنم بحرفیم؟

بچه ها من باید چکار کنم.حامد راست می گ...اما نه من زدم به سیم آخر....پای حرفم هستم....



درباره :
امتیاز : | نظر شما :
تعداد بازدید : 114

ارسال توسط عاشق | تاريخ : جمعه 31 تير 1390 |
باز هم صبر
همین الان داشتم با حامد ا س می دادیم و بحث می کردیم....راضی نیست....میگه من نمی خوام با این حرف و حدیث ها بیای خونم...میگه من می خوام تورو مثل یک مدال افتخار بیارم توخونم نه با حرف و حدیث......... راست می که حرف چند ساله اش همینه......... اما من زدم به سیم اخر...به خودشم گفتم گفتم اگه میگی نه پس قید منو برای همیشه بزن...من از این بلا تکلیفیخسته شدم....دو مین بعد اس داد:توکل به خدا....بزار یکم فکر کنم....

دو مین دیگه اس داد:مرجان تو کتم نمی ره...آخه این چه حماقتیه؟بزار یکم دیگه صبر کنیم...

اس دادم:چقدر دیگه؟۶ سال دیگه کافیه؟یا کمه؟تازه تضمین می کنی ۶ سال دیگه کوتاه بیان؟

حامد:نه نمی گم ۶ سال ولی....آخه این چه راهییه؟ من نمی خوام اینجوری خراب بشی پیش خانواده ها.....

من:ولی من می خوام....اصلا اول اون نامه رو میگیریم....تا راضی بشن به عقد

بعد از محضر مستقیم می ریم پزشکیه قانونی با حضور خودشون که تایید کنه من سالمم....

حامد:چرا همه چیزو بازی می گیری؟مگه زندگی فیلمه؟فکر کردی به همین راحتی یک دکتر نامه میده که تو مشکل داری؟اگر هم بده......و بعد از عقد هم تو بتونی نامه بگیری که تو مشکلی نداری...ولی اصل قضیه سر جاشه....در هر صورت وجه تو خراب میشه

من:ول کن بابا من وجه می خوام چکار .من خسته شدم از این وضع...

حامد:توکل به خدا....زنگ بزنم بحرفیم؟

بچه ها من باید چکار کنم.حامد راست می گ...اما نه من زدم به سیم آخر....پای حرفم هستم....



درباره :
امتیاز : | نظر شما :
تعداد بازدید : 110

ارسال توسط عاشق | تاريخ : جمعه 31 تير 1390 |
راهنمایی دوستان

بچه  ها حدود دو سال پیش یکی از دوستام یک راهی بهم پیشنهاد کرد که به زور خانواده هامون راضی به این اذدواج بشن......اما من قبول نکردم...ترسیدم گفتم به بی ابروییش نمی ارزه.....

اما حالا به این نتیجه رسیدم که این کارو بکنم....مجبورمون می کنن....خودشون مجبور میکنن....

بابام بازم گفته نه و منم تو روش ایستادم و گفتم بابا دیگه از هر چی کلمه نه متنفرم....بهش گفتم از این زندگی خسته ام...اونم بهم گفت نترسون منو...منم گفتم بترس با با ....بترس چون خودمم ترسیددم....

گفت:تو عاقلترین دختر فامیل بودی.....آرومترین...نجیبترین...چت شده یهو...

اینو که گفت به خدا....به بزرگی خود خدا قسم که میخواستم خودمو خفه کنم....انقدر گر گرفته بودم که حتی نتونستم بگم واقعا نمی دونید چم شده؟؟؟؟؟؟؟؟

بچه ها دارم پی جوی یک دکتر یا ماما می شم که نامه تقلبی بهم بده که ثابت کنه من مشکل دارم....تا حالاکه موفق نشدم....البته حق دارن...خوب ابروی کاریشونو که به خطر نمی اندازن....من زدم به سیم آخر.....

بخدا اگه فقط یک درصد می دونستم مشکلی داره حامد یا خانوادش مشکل بزرگی دارن بی خیال می شدم اما وقتی می بینم همه چی سر لجو لجبازی منم نمی خوام یک عمر حسرت بکشم.....بچه ها دعام کنیین...

یکی از دوستام یک قول هایی بهم داده...تا ببینم چی می شه....

***حامدم عاشقتم....حرفات آرومم می کنه...اما دیگه نمی تونم صبر کنم....۶ سال کمه مگه....



درباره :
امتیاز : | نظر شما :
تعداد بازدید : 126

ارسال توسط عاشق | تاريخ : دوشنبه 27 تير 1390 |
به کجا رسیدیم

دیشب برادر بزرگ حامد - دایی دومیش -عموی بزرگ و بابای حامد اومدن خونمون....با دسته گل و شیرینی و قران.....داییش خیلی بلد بود مخ بزنه و بابام هرچی می گفت یکجوری می پیچوندش و دهن بابامو می بست.....آخر سری هم به بابام گفت به حرمت این قران کوتاه بیا.......ما می دونیم خانواده ما خالی از عیب نیست مثل هر خانواده دیگه ای....اما تعریف نباشه این خانواده از اساس ایراد نداره.حامد رو هم که خودتون گفتین قبول دارین ..اونم گفته هر شرطی شما بزارین قبول.همه ما هم حامد و قبول داریم وحاضریم اگه بخواین تو محضر پای تک تک حرفاشو امضا کنیم...به حرمت این قران یک بار دیگه به این وصلت فکر کنین و فقط این دو تا جوونو  در نظر بگیرین......

از وقتی رفتن بابام رفته تو خودشه......مامانم بش گفت الان می خوای چکار کنی؟گفت نمی دونم...بعد از چند سال که می گفت حرفشو نزن گفت نمی دونم....

میگم شاید امیدی.......



درباره :
امتیاز : | نظر شما :
تعداد بازدید : 118

ارسال توسط عاشق | تاريخ : یکشنبه 26 تير 1390 |
درگیری با خانواده ها

بابام دیشب اومده تو اتاقم که دختر من صلاحتو می خوام.چرا با خودت اینجوری میکنی ...من نمی خوام اینجوری ببینمت.بهش می گم بابا چرا شما اینجوری میکنید؟خودتون می دونید بگید حامد فلان ایرادو داره به ولای علی می زارمش کنار.بگین چیزی از ش دیدین.

میگه:نه حامد هیچیش نیست.پاکه پاکه.بیخودی نشین تا من بگم چشه . خودتم اینو نکن دلیل واسه خودت که چون ایراد نداره پس منم ازش نمی گذرم....

بهش میگم بابا می دونی تو محله اشون حامد قسم راسته؟تو فامیلشون همینطور.تو دانشگاه.بابا تو رو خدا این کارو با من نکن اون چند ماه محرم من بوده.شوهر من بوده.من دوستش دارم.قبولش دارم.دیدی که گفت اه یکبار قفط یکبار خانواده اش توی زندگیش دخالت کردن پاشون و از زندگیمون می بره...بابا خودت دیدی تو همون چند ماه چجوری از پس خونوادهاش بر میومد.بابا.....بابا...

آخرش میگه اصلا  من دلم نمی خواد تو روشوهر بدم خوب شد و می ره بیرون...با داییم حرف زدم با داداشم با شوهر خواهرم....هزاران بار و همه هزاران بار باهاش حرف زدن اما  کوتاه نمیاد....مامانم می گه افتاده رو دور لج.نمیدونم آخه بابام هیچ وقت اینجوری نبود.همیشه منطقی بود و کاراشو همه قبول داشتن.حالا هرکی بش میگه مرد داری اشتباه می کنی.جوون به این خوبی.مستقله و با عرضه.می دونی که واسه دخترت مشکل پیش نمی یاد ولی کو گوش شنوا.......

تمام امیدم به اینه که اگه خانواده حامد بیان شاید یک فرجی بشه...

حامد به   خانواده اش گفته اگه رفتین عذرخواهی که هیچ اگه نرفتین منو برای همیشه فراموش کنید.داغی به دلتون می ذارم که تا عمر دارین دیگه لجبازی نکنین و غرور نداشته باشین.(ببینین چجوری مجبورمون می کننن تو روشون بایستیم.)تو خانواده حامد همه حتی داداش هاش.بابا بزرگش.داییاش و این اوخر عموش هم با حامدن.باباش هم که حامد می گه حرفی نداره و می شه راضیش کرد.اما امان از مامانش و این خواهراش و خالش.......

حالا حامد داره مردهای فامیلشون جمع می کنه برای اوایل تیر ماه.بچه ها هر جا هر گوشه ای دلتون شکست ما رو هم دعا کنید........



درباره :
امتیاز : | نظر شما :
تعداد بازدید : 119

ارسال توسط عاشق | تاريخ : شنبه 25 تير 1390 |
مشکل بابامه ؟

هرچی فکر میکنم...هرچی فکر نمی کنم...هر کار میکنم یکم...حتی یکم آروم نمی گیرم....حال حامد از منم بدتره....بهش چند بار زنگ زدم...میگه نمی تونم حرف بزنم...خیلی اعصابم خرده و می خوام تنها باشم....قطع که میکردم اس می داد میتونی بیای بیرون؟؟منم میگفتم نه....آخه بابام دیروز تا حالا بدطور بهم پیله کرده...اعصابم خرده...داغونه....داغون...خدایا تا کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟آخه چرا؟؟؟؟نمیدونید چند ساله حامد دنبال این کار اداریه لعنتی بود...نمی دونید چند تا اداره و شرکت رفت....نمی دونید به کیا که رو نزد....نمی دونید تو این چند سال چند تا دوره های رنگاوارنگ که نرفت فقط به این امید که تو استخدام یکم بدردش بخورن....حالا بعد از چند سال این درو اون درزدن....یکی از سخت ترین شرط ها بابامو انجام داد و بابام انکار که نه انگار...یجوری برخورد کرد انگار که حامد رفته سر کوچه ۶ تا تخم مرغ خریده....خیلی راحت گفت دیگه واسم مهم نیست...دارم دغ میکنم...اصلا دلم می خواد دغ بکنم....دلم می خواد بمیرم....بخدا اگه احدی بتونه از حامد ایرادی بگیره...حتی خود بابام....اخه هر کی تو این چند سال باهاش حرف زده که مکه این پسره چشه نمی تونه حتی یک کلمه بگه چشه....یکبار بدجور با مامانم بحثش شد...مامانم گفت مرد لا اقل یک کلمه بگو چشه و بعد به بابام پیله کرد که تا نگی تموم نمی کنم این بحثو...دست آخر بابام گفت...هیچی زن هیچی خیالت راحت شد؟؟؟؟خانوادش ایراد دارن....از سر تا پا ایرادن...مامانم گفت این بیچاره چه گناهی داره....تا جایی که به خودش مربوطه و در توانش بوده که خطایی نداشته .....اما کو گوش شنوا....انگار که مامانم با دیوار حرف می زنه....

ای خدا بگیر این نفس ها مو راحتم کن.....

ایهالناس من شوهرمو می خوام....به کجا باید پناه ببرم....



درباره :
امتیاز : | نظر شما :
تعداد بازدید : 119

ارسال توسط عاشق | تاريخ : جمعه 24 تير 1390 |
شروع اختلافات

امروز بعد از ماه ها حامد اومد دم در و با بابام حرف زد....بهش گفت شما گفته بودید کار اداری من الان کارم اداری ام.دو هفته است که رفتم سر کار.....گفت شما گفتین خونه جدا به خدا قول می دم تا قبل از عقد پول واسه رهن کامل و آماده کنم....گفت خانواده امو راضی می کنم بیان واسه عذر خواهی و اینا....گفت همین دیشب با داداش بزرگم حرف زدم(که بابام خیلی قبولش داره ) و گفته هر وقت شما امر کنین خدمت می رسه....و کلی التماس دیگه....می دونید بابام چی گفت:گفت اگه بری خدا رو از اون بالا بیاری پایین من دیگه به تو دختر نمی دم....و خیلی بد خداحافظی کرد و اومد تو خونه....من تو اتاق بودم اما بلند بلند به ماانم می گفت:این پنبه رو از گوشتون در بیارین که چیزی توی این دنیا هست که با اوردنش بتونین منو راضی کنین....این پسره و خونوادهاش و من فرستادم به درک....اگه بمیرم هم وصیت می کنم دخترم و ندن دست این پسره....کلی بدو بیراه دیگه......

ای خدا آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟تو که نمی خواستی ما بهم برسیم چرا گذاشتی نامزد کنیم ؟محرم بشیم؟آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



درباره :
امتیاز : | نظر شما :
تعداد بازدید : 145

ارسال توسط عاشق | تاريخ : پنجشنبه 23 تير 1390 |
عناوين آخرين مطالب ارسالي
صفحات دیگر